بنام خدا
بازم مثل همیشه با تاخیر فراوان اومدیم
آخه این داداشی دیگه برای من
و مامان
و بابا
وقت نمیزاره که به درس و مشق من برسیم دیگه وبلاگ که ....
ولی خداییش خیلی ناز شده فقط هنوز یه کم غرغروه همش میخاد که یکی باهاش بازی کنه شبها میخاد تا ساعت ۲ بیدار باشه اگه زودتر اونا بخوابونند جیغ میکشه این هوا
خلاصه اوضاع و احوال خیلی جالبی داریم
من در کنار هامان البته اینجا هامان یک ماه و نیمش بود:

حالا برای اینکه یوقت حسودیم نشه چندتا عکس هم از خودم هم میزارم :


این رومینا خانوم دختر دوست مامانه راستی بابای رومینا هم وبلاگ داره که اینجا میتونید ببینید .

تولد آویسا جون که خیلی ازش گذشت ولی برای یاد آوری عکسی که قبلا هیچ جایی ندیده اید:

عزاداری هامان در ایام محرم :

