<

خاطرات هاتف و هامان


..

RSS


منوی اصلی

» صفحه نخست
»
ايميل ما
» لينك آر اس اس
»
آرشيو مطالب
» طراح قالب

موضوعات
 

آرشیو ماهانه
» خرداد ٩٠
» بهمن ۸٩
» آبان ۸٩
» مهر ۸٩
» فروردین ۸٩
» بهمن ۸۸
» دی ۸۸
» آذر ۸۸
» آبان ۸۸
» مهر ۸۸
» شهریور ۸۸
» امرداد ۸۸

لينک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» دخمل عمه آویسا
» اسمایلی ها
» محمد امین نانازی
» خاله پارمیس نازنینم
» سارینا خوشگله
» امیر علی جونم
» آنوش جون
» سارینا دختری از بهشت
» آتوسا جونم
» شینا جون
» هانا کوچولو
» آلینا جون
» اشکان جون
» سهند جون سفید برفی
» خاله مهناز و آرمیتا جون
» آرشیدا نانازی
» روبین و رادین( پسرای خوشکل)
» یسنا پرنسس کوچولو
» خاله پریناز جونم
» ستایش کوچولو از چین
» خاله هلیا جون
» دایی بهنام جونم
» خاله فاطمه جونم (عیوض زاده)
» خاله ساره جون و نی نی گولوش
» افشین جون
» پریسا جون
» علیرضا خوشگله
» السای کوچولو
» خاله نسیم
» کسری جون
» بابا ابی
» شایا بانمکه و خاله ورونیکا
» خاله مرجان و آرشام
» خاله صدف نازنین
» کیزاد وبلاگ نویس نوزاد
» تنبک کوچولوی من
» آوا جوووون
» نیلوفر مامان سامیار

آمار بازدید

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin


پیامک بلاگ
.:.

تبلیغات

درباره ما



درباره :سلام من هاتف هستم متولد بیستم بهمن ماه سال 1380 اینجا دفتر خاطرات منه که به کمک بابا و مامان می نویسم
پروفایل مدیر : هاتف ایزدی

نویسندگان
» هاتف ایزدی

صفحات وبلاگ

فید های منتخب من

»

مسافرت

سلام دوستای خوب. امیدوارم حال همه خوب باشه. هفته گذسته به اتفاق دو تا از دوستای بابا به مسافرت رفتیم و در واقع این اولین مسافرت هامان جون بود.

اول رفتیم شمال، عباس آباد ویلای یکی از آشناهامون، جای همگی خالی خوش گذشت. حالا به روایت عکس ما رو دنبال کنید:

هامان در ماشین:

هامان و دوستای کوچولومون هستی و هایلا

اینم منم کنار آب (جنگلهای کلاردشت)

بابایی و دو تا برادر

مامانی و هامان

ژستو حال کنید!!!!

هامان و بابایی

هامان و دریا

هاتف در حال ساختن قصر شنی

دو برادر بر اسب!!! (پارک سیسنگان)

 

اینم هامان فارق از دنیا و بابایی غرق در دنیا!!!

(اینجا شاندیز است جاتون خالی برای خوردن شیشلیک و نه خالی برای حساب کردنش)

دارم به هامان رانندگی یاد میدم (شهر بازی مشهد)

هامان: پس چرا نمیارین بخوریم؟ (پیتزا فروشی مشهد)

سرزمین عجایب در الماس شرق مشهد

 

اینم دیگه اصل مشهد حرم امام رضا (ع) در صحن سقاخانه

سفر خیلی خوبی بود جای همتون خالی

 

 




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط هاتف ایزدی

در یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠

نظرات ()




9 ساله شدم

بنام خدا

بازم مثل همیشه با تاخیر فراوان اومدیم

آخه این داداشی دیگه برای من و مامان و بابا وقت نمیزاره که به درس و مشق من برسیم  دیگه وبلاگ که ....

ولی خداییش خیلی ناز شده فقط هنوز یه کم غرغروه همش میخاد که یکی باهاش بازی کنه شبها میخاد تا ساعت ۲ بیدار باشه اگه زودتر اونا بخوابونند جیغ میکشه این هوا    خلاصه اوضاع و احوال خیلی جالبی داریم  

من در کنار هامان البته اینجا هامان یک ماه و نیمش بود:

حالا برای اینکه یوقت حسودیم نشه چندتا عکس هم از خودم هم میزارم :

این رومینا خانوم دختر دوست مامانه راستی بابای رومینا هم وبلاگ داره که اینجا  میتونید ببینید .

تولد آویسا جون که خیلی ازش گذشت ولی برای یاد آوری عکسی که قبلا هیچ جایی ندیده اید:

عزاداری هامان در ایام محرم :



» ادامه ی مطلب ...
کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط هاتف ایزدی

در یکشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٩

نظرات ()




از تولد تا یکماهگی هامان

به نام خدا

 

خب دوستان عزیز الوعده (بابام فکر کرده من سوم دبیرستانم این کلمات چیه) وفا روز ۲۲مهر که از خواب بلند شدم مامان و بابا نبودند البته شب قبلش کاملا توجیه شده بودم به هر حال من که پس از صرف صبحانه رفتم مدرسه وقتی برگشتم خونه بابام خونه بود

گفتم:" پس داداشم کو ؟"        گفت:" اومدم ببرمت پیشش"    بعد نشتم جاتون خالی جوجه کباب و کباب کوبیده که بابام برام گرفته بود را خوردم و آماده شدیم که بریم پیش داداشم که یهو نور یه چیزی از توی اطاق بابام توجه منو جلب کرد رفتم جلو در اطاق را باز کردم از چیزی که دیدم چنان جیغی کشیدم که بابام داشت سکته میکرد خب حدس بزنید چی دیدم :

آره دیگه من از مدتها قبل به بابا میگفتم:" این کامپیوتر مرا آپدیت کن " بابا میگفت:" حالا نمیشه !!" بعد یه روز گفت:" صبر کن وقتی داداشت به دنیا اومد برات یه لپ تاپ میخرم "

خلاصه بعد از کلی ذوق و جیغ و داد رفتم به دیدن این داداش خوش قدم . توی راه انگار روی ابرا میرفتیم از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم برادر کوچولو لپ تاپ جدید ایییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

مامان صبح رفته بود توی "بیمارستان خانواده "  (خدا نصیب هیچ کس نکنه ولی بیمارستان با صفایی بود) 

بعد از مدتی انتظار و عکسبرداری و فیلمبرداری و....... در ساعت ۸ و ۵۵دقیقه برادر من بدنیا میاد

ایشون برادرم هستن در اولین لخظه تولد در دست خانم دکتر

خانم دکتر ناهید مصدق دختر عمه مامان هستش که از اول زحمت مراقبت پزشکی مامان را میکشید .

خلاصه من که رفتم توی اتاق مامان برادرم تمیز و خوشکل توی بغلم بود

 

بعد من و بابا برگشتیم خونه و مامان و خاله شکوفه توی بیمارستان موندن من وقتی رسیدم خونه رفتم سراغ لپ تاپ و..........

صبح که بیدار شدم بابام نبود من توی خونه تک و تنها یه کم نشستم بعد گفتم از حالا نمیشه اینجوری من یادشون بره زنگ زدم به موبایل بابا یهو دیدم صدای موبایلش از توی اتاق میاد رفتم دیدم ببببببببببلللللللللللللللللههههه موبایلش را نبرده دیگه حسابی ....... زنگ زدم به موبایل مامان ، خاله گوشی را بر داشت من امان ندادم ....  " این چه وضعیه نمیگن یه پسر بزرگ هم تو خونه دارن کجان این




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط هاتف ایزدی

در یکشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٩

نظرات ()




تغییر نام وبلاگ

بنام خدا

 

سلام به همه دوستان

ببخشید میدونم دیگه از من ناامید شدید ولی من دوباره شروع کردم    آخه شما که نمیدونید برادر داری سخته   ولی شروع کردیم انشاا.... با دلگرمی دوستان دوباره به روزهای اوج باز میگردیم . امروز اومدم خبر تغییر نام وبلاگ را بدم باضافه  اینکه همه آماده باشید یه عالمه عکس از داداشم و خودم آماده کردیم که به زودی آپ میشه فقط گفتم قبلش بیام ببینم هنوز دوستا حاضرن به ما هم سر بزنن  

مامان و بابا که دیگه هیچی شب تا صبح این هامان خان بیداره و البته بیشتر وقتش را غرغر میکنه یا جیغ میکشه . بابام همیشه میگه هاتف تو هم همینطوری بودی یه کم هم بیشتر از این داداشت جیغ میزدی ولی من که هیچی یادم نمیاد  به هر حال باید به ما حق بدید ... من بعضی وقتا دیگه خودم برا خودم املا میگم و......

حالا نظرات را بدید تا ببینیم چقدر طرفدار دیدن عکسا هستید و جریانات اتفاق افتاده توی این یک ماه!!!!!

منتظرم...




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط هاتف ایزدی

در یکشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٩

نظرات ()




یه خبر مهم

به زودی خانواده ما چهار نفری میشه

 

من خیلی خوشحالم توی خونه به مامانم کمک میکنم  راستی یادم بگم من رفتم کلاس سوم

فعلا من ومامان و بابا درگیر انتخاب اسم برای نی نی هستیم آویسا جون هم توی ببلاگش نظر خواهی کرده زود باشید تا دیر نشده نظر بدید

اسامی پسر   :

1-      هامان  - یعنی مشهور -  وزیر اخشویروش (خشیارشا) -فراوانی ۲۷۶

2-      هومان - یعنی دارنده‌ی روح خوب و نیک اندیش - فراوانی ۳۶۶۸

3-      یوسف- (عبری)  به معنی «خواهد افزود» - فراوانی ۲۳۸۴۸۳

4-      ایلیا - (عبری)  به معنی خداوند خدای من است - فراوانی ۲۰۳۶۹

۵-      طاها - (عربی) از اسامی حضرت محمد - فراوانی ۲۳۹۲۰

بابام میگه :" بابا چند تا اسم دخترم بگید یهو دیدید بچه دختر شد به این سونوگرافی زیاد اعتماد نکنید ."

بنابراین:

۱-      هلیا -   دختر خورشید    -   فراوانی  ۱۷۴۹۹

۲-      آیسا -   مانند ماه      -     فراوانی    ۲۰۴۲

و .....

 

فکر کنم بعد از بدنیا اومدن نی نی بیشتر بیایم اینجا  با عکسهای زیاد

 

به امید دیدار.

 




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط هاتف ایزدی

در یکشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٩

نظرات ()




عید نوروز و ....

بنام خدا

سلام به همه دوستان ببخشید که ما اینقد تنبل شدیم..

عرض شود یه مدت که اینترنت قطع بود بعد یه مدت حال نداشتیم بعد یه مدت کار داشتیم خلاصه حالا دوباره اومدیم

توی سایت آویسا جوون بعضی مطالبی که قرار بود ما بگیم را که خوندید راستی تا یادم نرفته تشکر ویژه میکنم از عمه جون به خاطر قالب وبلاگ و آپ قبلی

خب حالا منم از سفر قشم شروع میکنم که خیلی خوش گذشت برای اولین بار بود که سوار قطار میشدم .

با قطار رفتیم بندر عباس از اونجا با اتوبوس دریایی رفتیم قشم در قشم هم همش توی بازار از این یکی به اوون یکی فروشگاه های چینی هم که تا دلتون بخاد زیاد بود.

 اینم چند تا عکس از قشم :

هتل همراه با آویسا

هتل بدون آویسا:

ایول بابا خوش تیپ.........

 

جاذبه های طبیعی قشم:

 

از قشم که اومدیم تولد من بود

 

هوووووراا

 

بابایی هم برام یه کادوی با حال خرید که هنوزم دستم بهش بنده خیلی با حاله

کوه صفه یکی از مکانهای تفریحی اصفهان است هر کسی که نرفته حتما بره خیلی خوبه مخصوصا یه رستوران جدید به نام زاگرس که خیلی زیباست و غذاهای خوبی هم داره درضمن حتما بهشون بگید که من تبلیغات میکنم براشوون:

 

خب هرچند خیلی دیره و لی عید همه مبارک ما امسال عید رفتیم تهران خونه دوست بابام خیلی خوش گذشت خیلی یه دوست اونجا پیدا کردم: ایلیا

تازه مریم جوون به من بازی تخته نرد یاد داد بابام قول داد به محض اینکه رسیدیم اصفهان برام بخره ولی هنوز که نخریده البته منم وقتی رسیدم به پلی استیشن دیگه هر نوع بازی دیگه فراموشم شد

شما فکر میکنید من دارم به چه می اندیشم؟

این یک و نیم متر پیتزاست که علیرضا پسر خاله مریم خریده بود دستش درد نکنه خیلی این علیرضا با حال بود و خیلی هم به فکر ما بچه ها .

یک رسمی که بیشتر مردم دارن چیدن سفره هفت سینه من امسال مدلهای زیادی از سفره هفت سین را جاهای مختلف دیدم

خوونه خودمون:

خوونه طاهر (دوست بابام):

خونه علیرضا اینا:

بابا عکاس......

همینجا از طاهر  و خانوم مهربونش مریم جوون و پدر و مادر و خواهرها و برادرها و خانواده خاله  مریم جوون که به همشون زحمت دادیم از طرف خودم و بابا و مامان تشکر میکنم و هر روز منتظریم که اوونا بیان اصفهان با هم بریم بگردیم و من باهاشون تخته نرد بازی کنم و هی ازشون ببرم .....

خبر اصلی را هم که آویسا جوون قبلا گفته براتون من تا چند وقت دیگه یه خواهر شاید هم یه برادر پیدا میکنم از این بابت خیلی خوش حالم .

انشاا.... سعی میکنم بیشتر بیام بنویسم.




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط هاتف ایزدی

در جمعه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٩

نظرات ()




تولد دوستم و سیر چمنی و ....

بنام خدا

سلام

خب دوستای عزیزم ما حالا دیگه خیلی زرنگ شدیم

توی این مدت یک شب رو  رفتیم خونه دوستم مهموونی اگه اوون پستهای اول یادتون باشه چند تا عکس از کلاس زبان گذاشتم . مامانم که منو می برد کلاس بیرون کلاس با دوتا مامانای همکلاسی هام خیلی دوست شدند بعد باباها هم با هم آشنا شدند اینجوری دیگه رفت و آمد خانوادگی شروع شد این هفته رفتیم خونه نیوشا البته کیاناز و بابا و مامانش هم بودند این هم عکس من و دوستام :

صبح جمعه رفتیم باغ بابا بزرگم  البته داییم تازه داره اوونجا را درست میکنه ما رفتیم تماشا داییم به ما چایی داد بعد رفتم اطراف باغ تماشای صحرا و سبزه زارها

مامانم هم که طبق معمول دوربین بدست دنبال من بود اینم چند تا عکس از تلاشهای مامانم :

تا حالا چایی به این خوشمزگی نخورده بودم

خب عصر جمعه رفتم خونه دوستم مهران جشن تولد . مهران برای همه بجه های کلاس و البته خانم سلیمانی کارت دعوت آورده بود ۱۱ تا از همکلاسی ها آمده بودند خیلی خوش گذشت بابا و مامان مهران خیلی زحمت کشیده بودند ما اوونجا با همکلاسی ها بازی کردیم بعد رقصیدیم بعد هم شام خوردیم خلاصه جای همه خالی بود به بابام گفتم من می خواهم یه بار یه جشن تولد حسابی بگیرم و دوستای وبلاگی را هم دعوت کنم اوونایی که حاضرن بیان از حالا بگن

 بابام هی گفت تا این باغچه خونمون قشنگه تو هم چند تا عکس مشتی بگیر ما هم گرفتیم:

خب بریم سراغ جریان سیر چمنی، از چند سال پیش که من یادم میاد جمعه  اول یا دوم اردیبهشت میریم چیدن سیر چمنی ...........کجا؟؟؟؟؟

اینا از قول بابا:  ۱۸۰ کیلومتر که از اصفهان به سمت جنوب بریم میرسیم به یک شهر با صفا که بهش میگن بام ایران   "سمیرم"  از سمیرم میریم به سمت روستای ونک ۲۵  کیلومتر که بریم میرسیم به یک امامزاده کنار این مکان  یک دشت بسیار زیبا هست که در آن گیاهی خوراکی میروید مثل پیاز ولی کوچکتر که ما بهش میگیم سیر چمنی البته چیدن سیر چمنی بیشتر بهانه است ما با ۱۰ الی ۱۲ خانواده دیگه از اقوام خانومم از صبح تا عصر میریم اونجا جاتون خالی بسیار خوش میگذره ، حالا این عکسها را ببینید فک کنم شما هم سال دیگه بیاید :

 

این عکس آخری الان دسکتاپ کامپیوتر منه این عکس را بابام گرفته چطوره؟

 

 

 




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط هاتف ایزدی

در شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٩

نظرات ()




یک پست به قلم آویسا

سلام به همه دوستای گل هاتف جون.For You

تهجب نتنبن من هاتف نیستم!!! من آویسا دخمل عمه هاتفم!!!baby2

 اتفاقات زیادی افتاده ته آقا هاتف باید تشریف بیارن باستون تهریف تنن مثله مفاسرت و تبلد هاتف!! ولی هاتف جون مثل اینته شدیدا سرگرم درس Reading a Bookو البته کمی خفیفا!!!! سرگرم پلی استشن بازی هستن و آپ فعلا در کار نیست!!! مامان و بابای هاتف هم شدیدا سرگرم کار و اندکی هم تفریح!! هستن!!

بابای هاتف:---  ---    ---  --- Night

مامان هاتف:  --- ---  --- --- Photographer

این بود ته به رگ غیرت ما و مامانمون برخورد آستین ها رو بالا زدیم اومدیم خودمون یه آب جارویی اینجا بتنیم! این قالب جدید هم ته میبینین دسته گله مامانمون هستش ته البته قابل هاتف جون رو نداره!! به دلیل علاقه آقا هاتف به جناب اسپادر من!!! اینو باسش درست تردیم انشااله ته مقبول بیفتد!!!

انتقاد و پیشنهاد هم پذیرفته است!!!




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط هاتف ایزدی

در یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸

نظرات ()




........................ صفحه ی بعد >>



.:: مطالب پیشین ::.

» مسافرت
» 9 ساله شدم
» از تولد تا یکماهگی هامان
» تغییر نام وبلاگ
» یه خبر مهم
» عید نوروز و ....
» تولد دوستم و سیر چمنی و ....
» یک پست به قلم آویسا
» شب یلدا و محرم
» سفر به یزد
» یک ماه گذشت
» کلاس دوم
» افطاری و دو تا سه سالگی
» ماه رمضان و از تولد تا دوسالگی
» خاطرات گذشته


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by hatefjoon
Design By : wWw.Theme-Designer.Com